مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای کـرامـت را تو مـجـلای تـمام حـضرتت بـابالکـرم بنتالکـرام بــا کــلام الله نــاطــق هــم کــلام ای سکـیـنـه بـر کـرامـاتت سـلام مشعـل روشن ز مـصـبـاح الهدی در عبادت غـرق و مجـذوب خدا گــوهــر دردانــه نــاز حــســیــن دخـتـر هـمراز و دمسـاز حـسـیـن جـدهات انـسـیـة الـحـورا تو حور چشمه خورشید را یک لمعه نور زینت اسـتی گـوشـوار عـرش را سـرور اسـتـی بـانــوان فـرش را ای سکـیـنه مسکـنت دامان عشق سـوره والـنـجـم در قـرآن عـشـق قلب مادر از تو تسکین دیده است زان سکـیـنه مـادرت نامیده است معرفت برده است در کیوان تو را خوانده مولا خـیرة النّسوان تو را برترین زنهـای عصر خـویشتن یـــادگـــار مــانــدگــار پــنــج تـن در دل کـوثـر طـهـارت کـردهای پـنـج حـجـت را زیـارت کـردهای در زنـان هـاشـمی صاحـب وقار خــانــدان فــاطـمـی را افــتــخـار آفتابی خود که عـمری در حجاب بــودهای در ســایـهسـار آفــتــاب ای وقــار از دامـنـت آویــخــتـــه هر نـگـاهـت بـا عـفـاف آمـیـخـته چشمت از زمزم دهان از کوثر است نامت از طوبی نشان از کوثر است مـهـر و مـاه مـعـرفـت را کوکبی در جــلالـت هــمقِــران زیــنـبــی هـمنـشـیـنـی بـا امــامـت بـا امــام دیــدهای مـــاه ولایـت را تـــمــام ای فـصـاحـت بی نـوایت بـینـوا صـد نـوا از نــای تـو در نـیـنــوا ای سـکـیـنـه ای هـمآغــوش بــلا وی تـو سـکـّاندار فُـلـک کـربـلا مـرد مـیـدانی و لیکن در حجـاب با امـام عـصـر خود پا در رکاب حرف حق نطق تو را شمشیر کرد شـیـره جـان ربـابـت شـیــر کـرد در اسـارت نـقـش ایـفـا کــردهای پـا به پـای عـمـه غـوغـا کـردهای در حـرم در خـیمهگه در قـتـلگـاه در مـسـیـر کـوفـه و شــام سـیــاه مـیدرخـشـد نـام تـو گـفـتــار تـو اشـک تــو ایــمـان تـو ایـثـار تـو جـامـه خـون و شـرف پـوشیدهای تـشـنـگـی را بـا پـدر نـوشـیـدهای خورده بر جان و دلت مُهر عطش شام غربت دیدی و ظهـر عـطش از عـطـش گرچه ز پـا افـتـادهای سـهـم آب خود به طـفـلان دادهای در مـصـائـب پــایـداری کـردهای عـمـه را با صبـر یـاری کردهای بــانــوان را دلنــواز پُــر تـــوان کـودکـان را سـرپـرسـت مهـربان دختری و صبر و همت این چنین مرحبا بر صبرت ای صبر آفرین! در وداع آخــریـنـت بـا حــسـیــن کز حرم برخواست بانگ یا حسین! اولـین کـس را که مـولا یـاد کرد نــام شـیـریـن تـو را فـریـاد کـرد کهای سـکـیـنـه حـامی ایـتام باش ای دلآرام حــســـیــن آرام بــاش قـطـرههـای اشک بر سـیـما مزن شـعـلـههـای درد بـر دلهـا مـزن منـگـرم با چـشـم گـریـان دخـترم قـلـب بـابـا را مـسـوزان دخـتــرم پـیـشتــر آ نــزد بــابــا پـیـشتــر گـریـههـا در پـیـش داری بیشتر بـعـد تــودیــع حــرم بـا الـتـهــاب دست بر شمشیر زد پـا در رکاب رفت در میدان و دیگر بر نگشت بر نگشت و از تن و از سر گذشت رفت و پنهان از نظر شد منظرش تا که دیـدی بـر فـراز نـی سـرش دیدی اندر خون دو نیم است آفتاب نـیـمهای بـر نـیزه نیمی بر تراب طاقـت از کـف داده و دل باخـتی خویش را بر خاک و خون انداختی یـافـتی قـرآن حـق را جـزو جزو جسم خـونین پدر را عضو عضو یوسفـت در بین گرگان مانده بود جـسـم ثـارالله عـریـان مـانـده بود بـر زیـارت کـردن سـبـط رسـول چـون نـبـودت مـهـلت اذن دخول زان زیارت در فضا هنگـامه شد پــارههــای دل زیـارتنـامـه شـد پیـکـری دیـدی ولیـکـن سـر جـدا جمله اعـضـایـش ز یکـدیگر جدا زان تـن پـامـال اثـر بـاقـی نـبـود سـیـنـه و پـشـتـی دگـر بـاقی نبود چار سویش حجله خون بسته بود استخوان در استخوان بشکسته بود در وداع سـیـنـهسـوز خـویـشـتـن دست بـردی زیر آن خـونـین بدن تا گـرفـتـی آن تـن صـد چـاک را سـوخـت آهـت خـیـمـه افـلاک را زخـمهـایش بـوسهبـاران سـاخـتی مرحـمی بر جـسم عریان ساختی خاک مقـتل شد ز اشک تو خجـل تا سرودی این سخن از سـوز دل این بیابان گر شود از شـب سـیاه بر کـه آرد دخـتـرت بـابـا پـنـاه؟! این بیابان جای خواب نـاز نیست ایـمـن از صـیـاد تـیرانـداز نیست مـاه مـحـمـل باز انجـم را بخـوان "شیـعـتی مهـما شربتم" را بخوان ای تـجــلای حــرم نـــور خــیــام چـلـچـراغ کـوفـه و قـنــدیـل شـام سوخت اینجا از غمت کلک و کلام عـمه جـان بر روح والایت سلام |